sanjabi

comment: what do think about < blue sky poem >?

My Photo
Name:
Location: تهران - لواسان, رودبار ِ قصران

گزیدهْ اشعار : معرفی منطقه : عرصه های طبیعی / آب و هوا /محیط زیست /گونه های جانوری / سیاحتی / گردشگری

Saturday, October 25, 2003

موج آبي نگاه تو
مدتی بود دل از ياد تو سرشار نبود
گرچه شيدايی دل قابل انکار نبود

ديدن سر زده ات عمق دلم را لرزاند
ليک آن شعلهء جانسوز شرر بار نبود

موج آبی نگاه تو پر از دريا بود
صدف خنده در آن ساحل رخسار نبود

چشم ات آن حالت اغواگر آبی را داشت
حيف بر روی لبت آری اقرار نبود

كاش بين من و تو رابطهء امني بود
كه در آن گفتن حرف دل خود عار نبود

يا كه در كوچهء ارعاب پر از فاصله ات
گوش قداره كش و عابر بسيار نبود

وام دار من و دل بودي و حاشا كردي
روزي آمد كه دلت هيچ بدهكار نبود

ديشب از كوچهء ما فاصله ها طي شده بود
تو فراخوان شده بودي غم ديدار نبود

حسرت سوخته ام را نم بارانت شست
و دلم از دل تنگ تو طلبكار نبود .





اشك سبز
با تو ترانه می شود شعر شکست هم
انگيزه های طی شده احساس هست هم
هر گام من به خاطر تو صخره را سپرد
اينک نثار ميکنم اندام و دست هم
وقتی شکفته می شوی در هالهء بهار
در من شکوفه می دهد بودن و هست هم
امشب فضای شعر من آب است و آينه
پيمان پاک ذره و روز الست هم
عيد است طفل دل سرودن را بهانه کرد
يک جرعه شهد خنده و چشمان مست هم
دستان پاک باز من از شوق تو پُرند
سرشار ميل گفتن و زيبا پرست هم
يک جفت حس لاله و يک برکه اشک سبز
تلفيق شبنم و سحر ، طرح نشست هم
خورشيد با مداد تو ، يلداي سرد من
ان لحظه اي كه بشكند سد شكست هم .

ارتفاع خواستن
هر شب که با بهانه ات بی خواب می شوم .
تا ارتفاع خواستن پرتاب می شوم .
امشب که گام می زنم در کوچه های شعر .
در کوچه سار خاطره مهتاب می شوم .
من بی ترانه های تو وزنی شکسته ام .
با تو دوباره آن غزل ناب می شوم .
با چشم های سبز تو يک برکه شوق تر
در غيبت نگاه تو مرداب می شوم .
تو در بهار باور من غنچه ميکنی
رنگ صداقت چمن ، شاداب می شوم .
اي جاري هميشه در ياد بهار عمر
از عاشقانه هاي تو ، سيراب مي شوم
اسفند پير سالي و يخهاي بهمنم
در فصل دستان گرمت آب مي شوم
يلداي انتظار من روز سحر شود
با بامداد ديدنت بي تاب مي شوم

غم از ديار ماندن
شب بی ستاره بودن
شب بی نگار ماندن
شب بی نوازش زلف و نوای تار ماندن
شب يادهای وحشی
شب گريه های پنهان
شب بی قراری دل
شب بی قرار ماندن
شب نوش داروی وصل و زپا فتادن ما
شب شعر جاودانه
شب شهريار ماندن
به ترنم سه تاری و بيان عاشقانه
به دلی چنان نشستن که به روزگار ماندن
به بهانهء بهاران سزد ای چکاوک دل
به اميد سبزه آرای، به انتظار ماندن
به كسي اميد بستم كه ترانه هاي سبزش
دهد آن توان كه بتوان ، يله تا بهار ماندن
رسد انكه دست يازم به شب ستاره باران
شب جاودانه گشتن شب ماندگار ماندن
شب خود فرو گذارم به پياله اي ترانه
اگرم فرو گذارد غم از ديار ماندن

افسانهء كهن
ياران ز حال سبزه ها ما را خبر كنيد
يلداي پينه بسته را صبح سحر كنيد
اي پر گشودگان در باغ شباب عمر
همرا ه شعرما ، زپاييزان گذر كنيد
نقاش خاطراتم و صورتگر خزان
اين كلك خوش نگار را نقاش تر كنيد
ما زرد جامه ايم به قانون انتظار
اي نو رسيده ها بما اينسان نظر كنيد
شب را به شادي شب شب چله بشكنيد
يلداي دير پاي ما را مختصر كنيد
از ياد رفته عادت و آداب چله ها
همراه ما به محفل كرسي سفر كنيد
با نقل قصه هاي پر از غول و اژدها
غول سياه كينه ها را در بدر كنيد
اي وارثان لايق افسانهء كهن
نسل جديد قصه ها را بارور كنيد !

آخرين نشانه
ديشب که ديدنت را از ديده ام تکاندم
افسانهء‌ شدن را از باورم پراندم
در من نشانه ميرفت سر باز پير وسواس
بر بال قاصدك ها چخماق مي چكاندم
دروازه بان چشمت با من به آشتي بود
وقتي صداقتم را در چله مي نشاندم
يك عمر روي خط ترديد ره سپردم
يك عمر بودنت را دنبال خود كشاندم
در امتداد امروز خود را فريب دادم
در انتظار فردا چشم انتظار ماندم
وقتيكه آمدن ها در دل غروب ميكرد
تا آخرين نشانه ياد تورا رساندم
ما دستهايمان را بي آب كشته بوديم
ديشب به رسم باران اشكي برآن فشاندم

اسبان كهر
ديگر غزل شب مرا جادو نمي كند
دست خطوط خاكيم را رو نمي كند
فيضي نمي تراود از انفاس بي اثر
مشك تري ترانه را خشبو نمي كند
انديشه اي كه زندگي را جار مي كشيد
احساس سر شكسته را جارو نمي كند
در انزواي كهنهء جغد آشناي من
پيك و پر كبوتري ياهو نمي كند
شب را نمي شكافد اين فانوس بي فروغ
شب اعتنا به واژهء كم سو نمي كند
من در جنوب قافيه ها ايستاده ام
شعر ترم اشارت ابرو نمي كند
روزي شمال قافيه را فتح مي كنم
كاري كه واژهاي فرا رو نمي كند
مردي كه اسبهاي كهر را سروده است
توصيف رام رقصي يابو نمي كند !


زندگی ما موازی بود. مثل کوچه های کودکی،مثل ايستادن در صبحگاه مدرسه هنگام خواندن دعا، به موازات خطوط دفترهايمان كه پر از مشق هاي خط خورده بود. به موازات آجر چينهاي مدرسه قديمي پروين، به موازات درختان باغي كه به مدرسه ختم مي شد.
آن روزها بي نهايت را نمي شناختيم و رسيدن را و بودن را و تنها، ديدن معيار روزهاي خوش ما بود.و صداقت يقه هاي سفيدي كه هر روز روي لباس خود سنجاق ميكرديم و هر هفته مي شستيم.
و سر تراشيدهء من ورشته هاي سياه بافتهء تو با دو روبان سرخ كه از گونه هايت وام گرفته بودي.و نيمكت هاي چوبي و دواتهاي آهني و ليوانهاي رنگي تاشو و حسادتهاي كودكانه و دفاع من از تو و گريه هاي تو كه درد تركه ها را بر كف پا هايم بيش از من احساس مي كردي.
آري ! ما به موازات هم زندگي ميكرديم. با كوچه هايي كه هم عرض نبودند. تو هر روز با غرور از عرض كوچهء ما كه پايين دست كوچهء شما بود عبور ميكردي و من هرگز عبور از كوچهء ما كه پايين دست كوچهء شما بود عبور ميكردي و من هرگز عبور از كوچهء شما را كه پايين دست كوچهء ما بود با عرض بيشتر تجربه نكرده بودم.
تنها يكه روز ، آن روز كه تو دير آمدي ، و من به موازات هر روز انتظار را زير پا هايم له كردم با جرئتي كه عبور از كوچه ء شما را به دنبال داشت. و پس از آن تو اغلب دير آمدي و بعد هم هرگز در موازات جادهء مدرسه كسي ما را با هم نديد.
و سالها از پس هم طي شد ، در امتداد بي تو بودن ، و امروز پس از آن همه سال باز هم در موازات آن كوچه ها قدم زديم در وداع آنكه عرض كوچه ها را بر ما بست. هر دو فرو ريختيم ولي تو هنوز هم زيبايي با دو رشتهء سپيد كه زير روسري غم هايت رنگ روبانش را نديدم !


غزل دخت
ديشب تو را غزل دخت تقطيع می نمودم
اجرای تازه ای در آرايه می گشودم

وزن بديع چشم و ارکان عارضت را
صد بار می نوشتم،صد بار می سرودم

خيام در کلامت،حافظ کنار جامت
دوش از ترانه هايت، احساس می ربودم

تو بودی و تراش موزون واژه هايت
من در سرايش تو حتی حسود بودم

شنگم از آن سرودن، شادم از آن ربودن
با آن سماع موزون رقصيد تار و پودم

عاشق ترين نگاهم وقتی جواب می خواست
بی خلسهء نگاهت کی لحظه ای غنودم

پيراهن تو ديشب می سوخت بر تن تو
يا عشق شعله ميزد بر دامن وجودم

نت کرده ام تنت را بر سيم اين ترانه
بی پرده می نشينی بر پرده های عودم

امشب اگر نسوزم از جذبه های وصلت
در پردهء خيال است هم بود وهم نبودم

اشعار عارفاته عرفان شاعرانه
رقصی چنين ميانه با شمس می سرودم

ای عشق جاودانه در بستر زمانه
تو نغمه های آبی من امتداد رودم

Friday, October 24, 2003

salam