sanjabi

comment: what do think about < blue sky poem >?

My Photo
Name:
Location: تهران - لواسان, رودبار ِ قصران

گزیدهْ اشعار : معرفی منطقه : عرصه های طبیعی / آب و هوا /محیط زیست /گونه های جانوری / سیاحتی / گردشگری

Friday, December 31, 2004

هرچند که انتظار سهم من و توستيك شاخه گل از بهار سهم من و توستآرام قطار عاشقی راه افتاديك کوپه از این قطار سهم من و توست

سنگين شدم از خويش، سبکبارم کناز عطر نسيم صبح، سرشارم کندلخسته ام ای عزيز!... دلخسته عزيزمی خوابم و وقت عشق، بيدارم کن

بر پيرهن خويش غباری داريماز عشق هنوز يادگاری داريمهر چند خزان به جانمان افتاده ستما نيز برای خود بهاری داريم!
شاعرانه / پرشين بلاگ


Thursday, December 16, 2004

انديشهء مهر :

بشكن شب يلدائيم را ، تيشهء مهر

در من برويان شاخه اي انديشهء مهر

برخيز امشب شمع شوقي برفروزيم

بر مقدم جشن اهورا پيشهء مهر

ورنه چو اهريمن بتيغش دست يازد

با تيشهء ظلمت بر آرد ريشهء مهر

شفاف تر باش و به طول شب مينديش

پيداست فردا از وراي شيشهء مهر

صدها پرستوي مهاجر صف كشيده است

در نوبت فردا كنار گيشهء مهر

تا عطر گل پيچيده در آغوش شبنم

سر سبز مي رويد بهار از بيشهء مهر

يلدا به معناي سخن ، يعني تولد

شب كاه و روز افزاي ما ، انديشهء مهر

27/9/83 تهران - لواسان




Wednesday, December 15, 2004

كوچ بزرگ :

كسي كه شد به هنر مُعتبر نمي ميرد

به كوچ مي رسد، امّا هنر نمي ميرد

هنر صداي رساي قبيلهء عشق است

صداي دلكش و صوت قمر نمي ميرد

نميرد آنكه دلش زنده شد به نشتر عشق

به عشق هركه رسد مختصر نمي ميرد

اگر چه طي شده دلكش ، صداي او جاري است

شبِ ترانه شدن با سحر نمي ميرد

مگو كه نغمهء دلكش به خامُشي پيوست

نواي ناب چو شد شعله ور نمي ميرد

به نام هركه رسد بي نشان نخواهد رفت

كسي كه خاطره شد با گذر نمي ميرد

هميشه مرگ كه پايان يك كبوتر نيست

به چارچوب قفس ، ياد پر نمي ميرد

چه دلكش است و چه بشكوه ‹‹ ياد ››سنجابي

به ياد خاك ، شكوه ِ ‹‹ گُهر ›› نمي ميرد

83/6/21 بزگداشت دلكش بانوي آواز ايران


پرهاي زمزمه:

مانده تا برف زمين آب شود

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونهء چتر

ناتمام است درخت

زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوك از افق درك حيات

****

مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد

در هواي كه نه افزايش يك شاخه طنيني دارد

و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومهء برف

تشنهء زمزمه ام

مانده تا مرغ ِ سر ِ چينهء هذياني ِ اسفند صدا بردارد

پس چه بايد بكنم ؟

من كه در لخت ترين موسم بي چهچحه سال

تشنهء زمزمه ام ؟

****

بهتر آنست كه برخيزم من

رنگ را بردارم

روي تنهائي خود نقشهء مرغي بكشم

****

زنده ياد سهراب سپهري /مجموعهءحجم سبز

Saturday, December 11, 2004


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


Monday, December 06, 2004

خاطره :

كجاست شهر اصفهان كه من نرفته ام هنوز

از اين حضور و فاصله كمي گرفته ام هنوز

شنيده ام كه اصفهان كمال علم و صنعت است

شنيده ام كه اصفهان پديدهء طبيعت است

مسجد شاه و چهل ستون نمونهء ذوق وهنر

لرزش آن مناره ها زنده و باشكوهتر

پل زده روي زنده رود با گج و خاك خشت خام

مرد لري وطن پرست پادشهي كريم نام

بيضي سقف را نگر غير صدا اگر كه نيست

مانده حمام شمع سوز، شيخ بها اگر كه نيست

شوخ و لطيف و زيرك است ، لهجهء طنز پرورش

شوخ تر از گزانگبين ، گلدوني وسماورش

صنعت كنده كاريش جام طلاي آرزو

چشم فريب و دلربا سفره سراي آرزو

آه چقدر ديدن نصف جهانم آرزو است

خواندن فصلنامه اي از اصفهانم آرزوست

بدرقهء نگاه تو شاخهء شوقي از گُل است

آنچه بصمع مي رسد كار دل و تخُيل است

چونكه رسي به اصفهان ياد مرا ترانه كُن

نرم وسبك قدم بزن شعر مرا بهانه كُن

تا چو زراه مي رسي با چمدان خاطره

شعر شود نگاه من ، رنگ بيان خاطره

16 آذر ماه روز دانشجو خاطرهء ماندگار