
**
در امتداد فردا
ديشب كه ديدنت را از ديده مي تكاندم
يك شاخه ياد ِ بي رنگ در باورم نشاندم !
دروازه هاي چشمت ، شفاف و شيشه اي بود
روزي كه صادقانه پيغام مي پراندم
يك عمر روي خط ترديد ره سپردم
يك عمر بودنت را دنبال خود كشاندم
در امتداد فردا خود را فريب دادم
در انتظار فردا چشم انتظار ماندم
وقتي كه آمدن ها در دل غروب مي كرد
تا آخرين نشانه ياد تو را رساندم
در من نشانه مي رفت سرباز پير وسواس
بر قلب يادمان ها چخماق مي چكاندم
ما دست هايمان را بي آب كشته بوديم
ديشب به رسم باران اشكي بر آن فشاندم
ديشب كه ديدنت را از ديده مي تكاندم
يك شاخه ياد ِ بي رنگ در باورم نشاندم !
دروازه هاي چشمت ، شفاف و شيشه اي بود
روزي كه صادقانه پيغام مي پراندم
يك عمر روي خط ترديد ره سپردم
يك عمر بودنت را دنبال خود كشاندم
در امتداد فردا خود را فريب دادم
در انتظار فردا چشم انتظار ماندم
وقتي كه آمدن ها در دل غروب مي كرد
تا آخرين نشانه ياد تو را رساندم
در من نشانه مي رفت سرباز پير وسواس
بر قلب يادمان ها چخماق مي چكاندم
ما دست هايمان را بي آب كشته بوديم
ديشب به رسم باران اشكي بر آن فشاندم
Labels: در امتداد ِ فردا


0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home