sanjabi

comment: what do think about < blue sky poem >?

My Photo
Name:
Location: تهران - لواسان, رودبار ِ قصران

گزیدهْ اشعار : معرفی منطقه : عرصه های طبیعی / آب و هوا /محیط زیست /گونه های جانوری / سیاحتی / گردشگری

Thursday, January 31, 2013

شب هاي بي نقاب


.
شب هاي بي نقاب
دماي منفي 45  درجه 

ساسکاتون عريان ترين شب را تماشا مي کند 
بستر رود است ، پشت پلک شب ها مي کند 

چالش روزان برفي چرخش  چالاک  باد 
روزن ناسازگاري در دلم و ا  مي کند 

سرزمين چهار فصل مادري يادش بخير 
آنکه با نامش غزل احساس گرما مي کند 

با سرود صبح فروردين به باور مي رسم  
آنچه يادش  قطب يخ  را باغ گلها مي کند 

زندگي را مي نوازم با پگاه و ظهرو شب 
شامگاهان شمع دل با شب مدارا مي کند 

سايش بالاي شبها رويش رعناي روز 
چالش عريان ترين شب را گوارا مي کند 

پشت سر قنديل سرما پيش رو قاب بهار 
زين ميان شعر ترم  آرايه پيدا مي کند 
  
باور بشکفته برگ  و دفتر بنشسته ياد    
بادبان و رود و زورق را تمنا  مي کند

آسمان  آبي   شعر

.

Saturday, January 05, 2013

کاغذ های کاهی




دوش با کلک خیال انگیز ؛ رویا می نوشتم 
 خواب را با خط نستعلیق زیبا می نوشتم 

خواهش دل را به پاروهای پلک شب سپرده 
خواب باران شسته را با خط دریا می نوشتم 

بیم توفان بود و یخ می بست بال بادبانها 
روی بال بادبانها یک نفس ها می نوشتم 

کورسوی می زاد ؛ آیا اختری ؛ شاید امیدی  
حس خوب ماسه ها را با خط پا می نوشتم 

کوچه ها را یک به یک تنهای تنها می گذشتم 
خانه ها را یک به یک تا تو فریبا می نوشتم 

می رسیدم با قدم های صدا را قاب کرده 
در دلم با بی صدایی نرم غوغا می نوشتم 

با تلنگر می زدم در چشم نازت  باز می شد 
من پلاک خانه ؛ امید ؛  آنجا می نوشتم 

تو همه چشم انتظاری را شکسته می سرودی 
من همه دل بیقراری را چلیپا می نوشتم 

حرف ها را می تراشیدم و موزون با مرکب 
تو حروف ناز پرور من تمنا می نوشتم 

تو خطوط آشنای ؛ تا همیشه دل ربایی 
من هماره دل سپرده ؛ من وفا را می نوشتم

کوچه بی مهتاب شد ؛ طول غزل ها را قدم زاد
تو در آنجا می سرودی ؛ من در اینجا می نوشتم 

 دست بیداد زمانه ؛ یک بغل بغض ترانه 
من به  تحریر شبانه ؛ شام یلدا می نوشتم 

آرزوهای دوباره ؛ خواب های نیمه کاره 
روی کاغذ های کاهی ؛ شاید آیا ؛ می نوشتم 

آسمان    آبی   شعر







Friday, January 04, 2013

سقف های چوبی





سقف های چوبی

زیر سقف چوبی هم غول سرما را شکستیم
رنج کوتاهی روز و طول شب ها را شکستیم

شادمانی را به مهمانی دل همان نشانده
حرف دل واگویه کرده ؛ کوه غمها را شکستیم

بازبان شعر گفتیم  ؛  همزبانیها   شنفتیم
ترس یخبندان و بیم مرد تنها را شکستیم

از وطن گفتیم و یاد و یادمان های گذشته
بغضهای پینه بسته در گلومان را شکستیم

پایکوب بزمان شد  ؛ هر پلیدی ؛ هر پلشتی
طرد و تنها  بودن ؛ این زشتی بی جا را شکستیم

با گپ و گفت صمیمی ؛ پیش یاران قدیمی
سفره ها را تازه  تر ؛ طعم غذاها را شکستیم

لحظه های بیقراری ؛ عکسهای ؛ یادگاری
یاد ها را قاب کرده ؛ دست یغما را شکستیم

دست ها را مهربانتر  ؛  با صمیمیت  فشرده
زیر چتر همدلی ها  درد  دلها را  شکستیم
آسمان   آبی   شعر