نخل وفا .
.
دیشب آن نخلِ وفا دل کند و رفت
داغِ خود بردوشِ دل افکند و رفت
در من آنک حسرت و حیرانیم
روز هایِ داغِ تابستانیم
انتظار دیدنش را داشتم
بودنش را بیش از این پنداشتم
شمعِ یادی در دلم افروختم
درغمش پروانهً آسا سوختم
یاد بادا آن آشنا کز دست رفت
پَزد و از کوچهً بن بست رفت
های هو با واژهً بودن خوش است
گفتگو پیش از نیاسودن خوش است
سالها می آید و ما بی گمان
در فراموشیِ یادِ دیگران
چونک مرگ آید همه آگه شویم
مرثیه خوانانِ این ناگه شویم
کاش در خود کند و کاوی داشتیم
بذر بیداریِ دل می کاشتیم
دست یاری ده مرا تا زنده ام
تا که از شوقِ نفس آکنده ام
بودنم را پاره وقتت پاس نیست
بعد من غمخواریت احساس نیست
دردلم
پیکِ فراموشی مباد
تا بود زین پس سیه پوشی مباد
آسمانِ
آبیِ شعر



0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home