رفیق ِِ راه .
رفیق راه
گیسو بلندی که غزل را شانه می کرد
شعر ِ فروغ و صالحی را دانه می کرد
با همت ِ بر خاسته از هاله آه
افسوس ِ نسل ِ خویش را افسانه میکرد
گویی نگاهش نافذش شرح ِِ قلم بود
وقتی حکایت از جلای ِ خانه می کرد
همراه هجریت های او در ظرف ِ احساس
شعر ِ سکوت خویش را پیمانه می کرد
لختی سکوتش را شکست و با من آمیخت
توصیف ِ تلخی از غم ِ کاشانه می کرد
من محو ِ مژگان ِ سیاه ِ کودک ِ او
کز هر چمیدن را دردانه می کرد
دیشب به جمع ما رفیق ِ راه بسیار
هر کس به نحوی یاد شهر و خانه می کرد
دیشب تمام ِ شعر ها وصف ِ وطن بود
میهن پرستی مرز را حنانه می کرد
شب بود و شاید یک قبیله شوق ، تنها
در خلوت ِ خود گریه ای جانانه می کرد
در من غروری زخم خورده شاعرانه
نفرین به حس ِ از وطن بیگانه می کرد
آسمان ِ آبی ِ شعر _۱۳۹۵/۵/۲۴
گیسو بلندی که غزل را شانه می کرد
شعر ِ فروغ و صالحی را دانه می کرد
با همت ِ بر خاسته از هاله آه
افسوس ِ نسل ِ خویش را افسانه میکرد
گویی نگاهش نافذش شرح ِِ قلم بود
وقتی حکایت از جلای ِ خانه می کرد
همراه هجریت های او در ظرف ِ احساس
شعر ِ سکوت خویش را پیمانه می کرد
لختی سکوتش را شکست و با من آمیخت
توصیف ِ تلخی از غم ِ کاشانه می کرد
من محو ِ مژگان ِ سیاه ِ کودک ِ او
کز هر چمیدن را دردانه می کرد
دیشب به جمع ما رفیق ِ راه بسیار
هر کس به نحوی یاد شهر و خانه می کرد
دیشب تمام ِ شعر ها وصف ِ وطن بود
میهن پرستی مرز را حنانه می کرد
شب بود و شاید یک قبیله شوق ، تنها
در خلوت ِ خود گریه ای جانانه می کرد
در من غروری زخم خورده شاعرانه
نفرین به حس ِ از وطن بیگانه می کرد
آسمان ِ آبی ِ شعر _۱۳۹۵/۵/۲۴

