اوستا
اوستا
رفتم به شهر شعر اوستا ، «حسن» نبود
آن خوش نویس شوخ در آن انجمن نبود
بر سنگ سرد و خامشش ، خطی نگاشته
کز آن ، گزیده تر ، به زمانه سخن نبود
ما ، آمدیم و دیده گشودیم و بسته ایم
بار سفر ، بغیر دو گز از کفن نبود
اشکی به روی گونه ای غلطید و شعر شد
شعر ی که می چکید ، بجز«مهر» زن نبود
استاده و تکیده تر ، از باور غزل
تحریر طاقت ترش ، در شعر من نبود
رفتم به خانه ، باغچه ها خشک و بی رمق
طرح و طراوت گذشته ، در چمن نبود
یک قاب عکس تازه و چشمی نظاره گر
حتی نگاه خسته اش ، شادی شکن نبود
در من ، ترانه پیرهن درد روزگار
در او ، چکامه ای که بجز ترک تن نبود
آسمان آبی شعر
.

